این منم
inicio mail me! sindicaci;ón

هنوزم اینمنم

هنوزم اینمنم اما پوست انداختم.

این ماه شونزده شب از سی شب کشیک هستم.

تمام فعالیتهای حیاتی در دنیای مجازی مختل شده.

اما به لطف منوچهر جان تو این اولین فرصتی که پیش اومده شدیدا آپ گرید شدم.

الان هم به طرز فجیعی خوشحالم و از تو آسمونا دارم مینویسم.

آبان ۲۸, ۱۳۸۷ در ۳:۰۲ ق.ظ   ::   در دسته عمومی

جهانبینی

لطفا به لینک زیر سری بزنید.

هر ایدئولوژی که دارید داشته باشید.
اما جهان را همانگونه که هست ببینید.
این است رسم زشت رایج:
تحریف واقعیات برای توجیه عقاید.
و نه عقاید مبتنی بر واقعیات.
کجاست جرات تن دادن به سیل سهمگین حقایق تلخ؟
لطفا به لینک زیر سری بزنید.

miniature earth
با تشکر از دوست عزیزم دکتر فرزاد مرادحاصلی

آبان ۲۷, ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۷ ب.ظ   ::   در دسته عمومی

جای دیگر

هرگز حدیث حاضر غایب شنیده ای؟
من در میان جمع و دلم جای دیگر است

خودم هم نمی دونم چی شده به محض اینکه سر در بیارم شما رو هم در جریان قرار میدم!

آبان ۲۷, ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۶ ب.ظ   ::   در دسته عمومی

العجائب الموزوک من الاواخر الدنیا

دیاباته

سونی یک بازی برای play station 3 آماده پخش در سراسر دنیا داشته به نامlittle big planet که به دنبال اتفاق جالبی همه نسخه های این نرم افزار را از مارکت جمع میکند در حالی که ظاهرا نسخ معدودی در امریکا و خاور میانه به فروش رفته است.
کاربری به نام یاسر در فروم پلی استیشن می‌نویسد که با دقت در یکی از موسیقی‌های پس‌زمینه این بازی متوجه وجود دو آیه از قرآن شده و از آنجایی که ترکیب موسیقی با قرآن، برای مسلمانان قابل قبول نیست، بهتر است قبل از عرضه عمومی این بازی، این اشکال را رفع کنند.
آن بخش از موسیقی جنجال‌برانگیز را می‌توانید از اینجا بشنوید و دریافت کنید (۴۴ ثانیه).
در ثانیه ۱۸ می‌توانید این جمله را بشنوید «کل نفس ذائقة الموت» (بخش اول آیه ۱۸۵ سوره آل عمران) که این گونه ترجمه شده است: هر کسى مرگ را مى‏چشد .
در ثانیه ۲۷ می‌شنوید «کل من علیها فان» (آیه ۲۶ سوره الرحمن) که این‌گونه ترجمه شده: هر آن کس که بر روى زمین است فناپذیر است .

این موسیقی در واقع بخشی از آهنگی است به نام Tapha Niang که یک خوانند متولد کشور مالی به نام «تومانی دیاباته» (دیاباته در ویکیپدیا) آن را خوانده است. این خواننده ساز جالبی به نام kora می‌نوازد که صدای دلنشینی دارد.
به هر حال این مباحث در فوروم باعث شد تا نسخه‌های آماده پخش این بازی از سراسر دنیا جمع‌آوری شود و پخش آن تا آخر ماه اکتبر به تعویق بیفتد. شرکت سونی در وبلاگ رسمی خود علاوه بر عذرخواهی از مسلمانان از طرفداران این بازی به خاطر تأخیر در عرضه آن معذرت خواسته است.

امیدوارم حوصله کنید و از طریق لینک زیر در youtube اجرای آسمانی قطعه ای با ساز کرا را ببینید که توسط تومانی دیاباته اجرا شده است:

العجائب الموزوک من الاواخر الدنیا

آبان ۲۷, ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۴ ب.ظ   ::   در دسته عمومی

Comprehension

  • سلام
  • سلام

  • بد جوری خرابی!
  • تو روانشناسی خوندی؟

  • نه تو خیلی تابلویی!
  • آبان ۲۷, ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۳ ب.ظ   ::   در دسته انگولک

    نان باور

    تشنه پنداشتمت
    ای که نان به آبشخور می جویی
    درد را بهانه کن
    آب را بهانه کن
    ترس را بترس
    بمان
    به نان بمان

    دوستی , ناشناسی از رادیکالهای اقلیتهای عقیدتی را تحسین کرد.
    پرسیدم چرا؟
    گفت مطمئن است.
    گفتم این از شرط لازم بلاهت.
    پرسیدم حرفش چیست؟
    گفت با دگر اندیش حرفی ندارد.
    گفتم این هم از شرط کافی بلاهت.

    آبان ۱, ۱۳۸۷ در ۴:۳۸ ب.ظ   ::   در دسته دسته‌بندی نشده

    هورمونها پیامبران درون ما

    اینکه فردی تا چه حد پورنو بیندیشد یا پورنو رفتار کند تا حد زیادی با وضعیت و بالانس هورمونهای درون بدنش ارتباط دارد.
    تا اینجا که به کسی بر نخورده؟
    فکر کنم برخی نفس راحتی هم بکشند!
    اینکه فردی تا چه حد مشغولیت فکری با این مقوله های اه اه پیف پیف نداشته باشد نیز با وضعیت هورمونی و فیزیولوژی هر فرد…
    آها , حالا به یه سری بر خورد!
    جالبه نه؟
    یک اصل ساده:
    هورمونها و نوروترانسمیتر ها وظیفه انتقال پیام بین تمام سلولها و طبعا مغز و سایر ساختارها را به عهده دارند.
    یک واقعیت:
    در بسیاری گوناگونی های رفتاری یا خصائص شخصیتی می توان الگویی از افزایش یا کاهش این پیامبران بین و درون سلولی را یافت.

    جالبه نه؟

    آبان ۱, ۱۳۸۷ در ۱۲:۵۸ ب.ظ   ::   در دسته نجوا با خواص

    شش صبح امروز

    پزشکی نازنین من

    دیشب پزشک کشیک درمانگاه بودم.دیروز درمانگاه بسیار شلوغ بود.یک بیماری ظاهرا ویروسی با علائم گوارشی و تنفسی غوغایی به پا کرده بود.دیروز روز سر گیجه هم بود.
    هر روز که من کشیک هستم را میتوان با جرات به نامی خاص خواند.
    تعداد قابل توجهی بیمار داشتم با سرگیجه تا حدی که حتی لحظه ای نمی توانستند آرام بخوابند تا معاینه شوند.
    ساعت چهار و نیم صبح آخرین نگاه را به ساعت اتاق استراحت انداختم و ظاهرا بعد از آن از هوش رف…ت…
    بعد از آن اولین چیزی که به خاطر دارم صدای شیون وحشتناک و التماسی بود که من را واداشت سراسیمه روپوش سفیدم را به تن کنم. و ساعت شش صبح بود.
    نمی دانم چگونه و با چه سرعتی از اتاق استراحت خارج شدم.صحنه بعد زنی بود که آشفتگی و التماسش حکایت از وضعیتی بحرانی و جدی داشت ولی من هنوز نفهمیده بودم قرار است با چه بیماری مواجه شوم…
    خاطرات و تجربیاتم کمک میکرد تا بدترین اوضاع ممکن را پیش بینی کنم ولی آنچه ناگهان دیدم بدتر از همه تصورات خوشبینانه من بود.
    مردی گریه کنان جوانی را روی دوش حمل میکرد و وارد شد.تو گویی جنازه ای را حمل میکند.
    سیاهی مفرط صورت جوان و شلی نعش وار اندام و بدنش حکایت از فاجعه می داد.
    حالا دیگر بیدارتر از آن بودم که ندانم چه شده.
    دوستی که درب مرکز درمانی را گشوده بود من را تشویق کرد که زودتر از آنکه دیر شود و ما بمانیم و جنازه ای و تبعات بی ثمر پذیرفتن جنازه در یک مرکز درمانی به بهانه ای این افراد را قانع کنم که به بیمارستان بروند و من فریاد زدم: “چرا نرفتید مرکز بیمارستانی؟”
    و پاسخ شنیدم:
    آقای دکتر … تورا به جان… تورا به…کمکم کن یه کاری بکن.
    و من مصمم بودم که کاری کنم.
    آنچه بعد از آن گذشت توالی اقدامات تخصصی احیاء پیشرفته قلب و ریوی بود.
    در ابتدا بیمار ما ابدا تنفس نداشت و سیاهی چهره و ظاهرش مطلقا مرگ را گواهی می داد و در معاینه به زحمت نبضهای مرکزی قابل لمس بود و فشار خونی نبود تا اندازه گیری شود.
    در پایان بعد از یک و نیم ساعت یعنی ساعت هفت و نیم صبح امروز خواهش می کرد لوله ای که برای حمایت تنفسی در نای بیمار قرار داده بودم را خارج کنم.( چون تحملش در حدود متوسط سطح هوشیاری نیز بسیار سخت است). و یا بعد از آن می خواست تا پتویی رویش بکشیم که سردش نشود.
    و اما اصل داستان :
    بشنوید از پاسخ متصدیان حمل بیماران به مراکز مجهزتر. به موازات پیشرفت در بهبود حال بیمار این مجال را داشتم تا تقاضای حمل بیمار را به مرکز مجهزتر مطرح کنم و لی آنچه گذشت حاکی از نابسامانی وحشتناکی است که غیر قابل باور است:
    مرکز آمبولانس خصوصی طرف قرارداد با مرکز درمانی ما:
    ” آقای دکتر , ما برای مریض بدحال نمی توانیم امبولانس بفرستیم!!!”
    و من و بیمار بودیم با هم!
    و پاسخی که بعد از اصرار بیشتر شنیدم:
    “به ما بخشنامه شده و بر اساس بخشنامه مراکز خصوصی آمبولانس اجازه حمل بیمار بد حال را ندارند!!!”
    و من و بیمار تلاش میکردیم با هم!
    تلاش کردیم تا به سطحی از خوشحالی برسیم که کسی پاسخمان را بدهد!
    تلاش کردیم تا…
    پاسخ مرکز اورژانس ۱۱۵:
    “لطفا با همان مرکز طرف قرار داد خودتان تماس بگیرید حمل بیمار از مراکز درمانی به ما مربوط نمی شود!!!”
    و من شاد شاد از برگشتن بیمارم , خوش آمد میگفتم بازگشت دوباره او را به جمع ما بیماران.

    آمبولانس بعد از هفتاد و پنج دقیقه آمد , هفتاد و پنج دقیقه بعد از اولین تماس من و مشروط بر اینکه من تضمین دهم همراهشان تا بیمارستان بروم نه اینکه از حال بد بیمار بترسند بلکه برای این که من بتوانم بیمارستان را متقاعد کنم که بیمار را بپذیرد تا آمبولانسشان از شر بیمار خلاص شود.
    اما بشنوید پاسخ بیمارستانی که من موظف بودم پیشاپیش و تلفنی از آنجا پذیرش بگیرم که اگر نگیرم آمبولانس بیمارم را حمل نخواهد کرد:
    ” آقای دکتر , بیمار باید در بدو ورود … تومان واریز کند اگر مشکلی در این مورد دارند اینجا اعزام نفرمایید!”
    این عقل و منطق است که موج می زند در زندگی و مرگ ما و ما چه شیرین دوام می آوریم
    و من چه خوشحالم امروز از این صخره نوردی
    و خوشبختانه این موهبتی است که نصیب همه ما می شود
    و شتری است که روی همه ما خواهد خوابید.

    مهر ۲۸, ۱۳۸۷ در ۷:۲۷ ب.ظ   ::   در دسته انگولک

    ای زن

    بیا و امتدادی بر تعریف محقر زن نباش.
    بخشنده ای متوقع.
    اینگونه نمان
    مجال درخشیدن , افقی فراتر از زنانگی متعارف است.
    با غرورت آشتی کن.
    زن بودنت را بپذیر , این تنها قسمتی از توست, اما فقط به زن بودنت بسنده نکن.

    اینگونه نیست که زن باشی و بس
    ای انسان و زن نیز هم

    تو خود تعریفی باش بر زن , نه زن متعارف

    مهر ۲۸, ۱۳۸۷ در ۳:۴۹ ب.ظ   ::   در دسته دسته‌بندی نشده

    محسن چاوشی سلطان ملودی های بغض آلود

    آمدی از راه دوری
    تنگ زیبای بلوری
    آمدی دیدی دلم را
    خسته در کنج صبوری

    وقت تاریکای جاده
    با تو یک فانوس آمد
    تشنه بودم قطره ای را
    با تو اقیانوس آمد

    قصد دل کندن ندارم
    از تو ای دل کنده از خود
    از تو ای برده دلم را
    تا شب خوب تولد

    ای همیشه جاودانه
    در میان لحظه هایم
    غصه معنایی ندارد
    تا تو می خندی برایم

    پیش تو از یاد بردم
    روزهای سختی ام را
    عشق مدیون تو هستم
    لحظه خوشبختی ام را

    قصد دل کندن ندارم
    از تو ای دل کنده از خود
    از تو ای برده دلم را
    تا شب خوب تولد

    برخی هر چه می گویند گفتنی است
    برخی هر چه می خوانند شنیدنی است
    متولیان و شنوندگان و همراهان موسیقی پاپ به محسن چاوشی بدهکارند
    این روزها که همه تپش نگاه می کنند , من محسن چاوشی گوش می دهم.
    شما چطور؟

    مهر ۲۶, ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۴ ب.ظ   ::   در دسته موسیقی

    نوشته بعدی »