عمومی

در تاریخ ۶ شهریور ۱۳۸۹

نجات از گردن

امروز می شد تصویر زیر را در برخی سایتهای خبری و روزنامه همشهری دید و جریان هم مربوط می شود به نجات احتمالن جان همین گاو ۳۵۰ کیلویی توسط متخصصین از درون یک چاه.

gavjoon

در اخبار آمده که افراد متخصص یعنی آتشنشانان و امدادگران این عملیات را انجام داده اند و پس از اینکه زنده بودن این گاوه توسط دامپزشک تأیید شده عملیات نجات صورت گرفته. چیزی که ممکنه کمی پرسش ایجاد کنه و برای برخی غیر قابل درک باشه تکنیک پیشرفته عملیات نجات از گردن و مخصوصن نوع گره و حلقه ویژه ای است که اختصاصن برای عملیات نجات از گردن طراحی شده.

در همین راستا شاید بد نباشد به چند مورد از فواید تکنیک پیچیده نجات از گردن اشاره کنم:

همین طور که مشاهده می فرمایید از مهمترین فواید این تکنیک، افزایش قد گاو می باشد که در مورد فوق نتیجه بسیار رضایتبخش بوده و متخصصین با احتساب توزیع نیروها و در نظر گرفتن وزن ۳۵۰ کیلوگرمی گاو موفق شدند برای اولین بار ضمن نجات گاو از گردن موجب نیم متر افزایش قد گاو شوند.

gavdar

فایده دیگر این تکنیک صرفه جویی در مصرف اکسیژن و جلوگیری از سولاخ! شدن لایه ازن و لایه های مجاور و تعدیل میزان اکسیژن مصرفی به حدود مجاز و استاندارد است. از این گذشته مستحضر هستید وقتی یه گاوی میفته تو چاه اولین وظیفه متخصصین حفظ هوا و اکسیژن برای زنده نگه داشتن همین گاو و گاوهای بعدی می باشد که احتمالن قرار است بعدها با همین مقادیر اکسیژن محدود مدتی را در چاه سر کنند.

اصلاح نژاد گاو هم از نتایج این تکنیک پیچیده می باشد که به لحاظ تئوریک پس از هر نوبت عملیات نجات، نژاد گاو از نژاد گوشتی یا شیری باید به نژاد تخمی اصلاح شده باشد که در تصویر فوق هم شواهد مبنی بر حدوث این امر مشهود است! البته مهندسی ژنتیک هم شاید سهون اتفاق بیفتد و مثلن حاصل عملیات نجات زرافه یا هیبریدی بین زرافه و گاو باشد که البته مطمئنن این دستاورد با استقبال مردم فهیم ما مواجه خواهد شد.

shilidan

یک پیشنهاد:

بد نیست اگر متخصصین امداد را برای  نجات معدنچیانی که در عمق ۷۰۰ متری زیر زمین در معدنی در شیلی گرفتار شده اند و لوس بازی در می آورند بفرستیم، شرط می بندم فقط لازمه متخصصین ما از این طرف فقط یک یا ا… بگویند و اعلام ورود کنند. کافیست اعلام نیت نجات کنند تا معدنچیان شیلیایی از سمت دیگر معدن با چنگ و دندان اقدام به حفر تونل نموده در کمال صحت طی سه سوت خارج شوند.

whales whales_4

راستی همین الآن متوجه شدم که پاسخ یکی از سوالات دیرینه دانشمندان پیدا شد: می دونید که سالهاست دانشمندان توش مونده بودند که چرا نهنگها دست جمعی برای خود کشی به ساحل می آیند و به گل می نشینند؟ خداییش شما جای نهنگها باشین ترجیح می دهید بزنید به ساحل و به گل بنشینید یا مثل این گاوه دور از جون خودتونو بندازین تو چاه؟

۶ دیدگاه
در تاریخ ۱۷ مرداد ۱۳۸۹

شفای من

 prayfordoc

از روپوش سفید می ترسید. اولش من مجبور شدم در نقش مریض ظاهر بشم و مدتی ایشون من را معاینه می کردند تا با هم دوست شدیم و بالاخره نوبت دکتر شدن را در عالم رفاقت داد به من…

پدرش گفت:

آقای دکتر شما فرشته اید!

به شوخی گفتم: نه من از آشناهاشون هستم.

و از صمیم قلب گفتم:

فرشته ایشون هستند و …

پسرک مبتلا به فلج مغزی cerebrel palsy بود و حدودن شش هفت ساله بود و به زحمت ولی به زیبایی کلمات را ادا می کرد.

پدرش گفت:

آقای دکتر خدا همیشه همراه این پسر من بوده، شاید باور نکنید ولی هر دعایی بکند مستجاب می شود.

بعد رو به پسرک گفت:

برای آقای دکتر دعا کن پسرم

پسرک دستش را با لرزش به سمت خدایش بلند کرد و به زحمت زمزمه کرد:

خدایا آقای دکتر را شفا بده…

۲۱ دیدگاه
در تاریخ ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹

مردآشوب

tab0 Heighton_Romantic96tab0

بانوی من طراوت آن خنده ها  به چند ؟

بیمارچشم مست توهستم دوا به چند؟

امشب مرا به خلوت چشمان خود ببر

با من بگو وسعت بی انتها به چند ؟

تو ناز میکنی که مرا شعله ور کنی

من آتشم آخر این ماجرا  به چند؟

قانع نمیشوم به تو از بوسه ای بگو

مجموعا از فرق سرت تا به پا به چند؟

طعم لبت ، بوی تنت ، موی دلکشت

اصلا بگو این دو سه کالا جدا به چند ؟

گفتــی چــرا مـرد رهـایـم نمـیکنی ؟

من ناز می خرم ، تو بگو این چرا به چند ؟

گفتی که وای کشت مرا این ،خدای من!

کاری نکن ! تا که بگویم خدا به چند…

شاعر: حسن رفعت پور

برای اولین بار مدتها قبل وقتی با نام و آدرس وبلاگ مردآشوب برایم کامنت گذاشت با وبلاگش آشنا شدم و در حد امکان اشعار و مطالب پر احساسش را دنبال کرده ام، نامش حسن رفعت پور است.

aitond downlrs

تنها از روی وبلاگ و اشعارش می شناسمش و البته مدتها بود که دوست داشتم تا فرصتی حاصل شود و نمونه ای از اشعار و احساس زیبایش  را اینجا به دوستان معرفی کنم. این هم شعر زیبای دیگری از او:

قهرمان آرزوهایت نبودم…

التماست میکنم، با عشق درگیرم نکن

من حریفش نیستم در پنجه شیرم نکن

تازگیها از تب تند جنون برخاستم

باز با دیوانگهایت زمینگیرم نکن

قهرمان آرزوهایت نبودم ، نیستم

بی سبب در ذهن خود اینطور تصویرم نکن

مرد رویایی تو من نیستم بانوی من

با نگاه دلفریبت باز زنجیرم نکن

شاعرم با یک نگاه مست عاشق میشوم

التماست میکنم با عشق درگیرم نکن

شاعر: حسن رفعت پور

۳۴ دیدگاه
در تاریخ ۲۹ فروردین ۱۳۸۹

دیشب ساعت سه

blossom-ivory-flower BlackFlower

می دانید که به بچه ها نمی شود به راحتی گفت…نه! مخصوصن به فرشته کوچک پنج ساله معصومی که وقتی دلش بازی می خواهد، دلش بازی می خواهد! حرف حساب هم سرش نمی شود، همه چیز هم باید همانطور پیش برود که فرشته کوچولو دلش می خواهد. درست یادم نیست، به گمانم یکی دو بار قبلن با هم بازی کرده بودیم. من دکتر شده بودم و فرشته کوچک مریض شده بود، من نازش را خریده بودم و فرشته زود خوب شده بود تا همه بگویند: به به چه دکتر خوبی!

stethoscope

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دیشب باران می بارید و  من می رفتم تا خامی کنم و شادی کنم و باور کنم که از آسمان آب می بارد تا زندگی ببخشد!  دیشب خسته بودم. خسته تر از اینکه به میل خودم بازی کنم. زمان خوبی هم برای بازی نبود، اما انگار حوصله فرشته کوچولو سر رفته بود، و بی توجه به زمین و زمان هوس بازی کرده بود. راستی دیده اید که وقتی حوصله بچه ها سر برود چه قدر جدی می شوند؟ هنوز به خوبی به یاد دارم که وقتی کودک بودم بارها به خودم یادآوری می کردم و قول می دادم که هرگز بچه ای را شوخی نگیرم. وقتی بزرگتر شدم با خودم عهد بستم که بازی ها را هم شوخی نگیرم.

41mMch0ENfL

دیشب در آغوش مادر نالانش پیشم آمد و تا من به خودم بیایم بازی شروع شده بود، همان نقش تکراری دکتر را به من داده بود ولی خودش بازی تازه ای می کرد، تا چشمم به پلکها و لبهای کبودش افتاد در دلم گفتم ” انگار امشب زیاده روی میکنی نیم وجبی ، بازی هم حدی داره گل من!”  ولی واقعیت جاری را تنها ثانیه های در گذر به رخم میکشیدند که خراش می دادند بودنم را، تا جایی که آرزوی نبودن می کردم. فرصت هیچ فکر و تأملی نبود. انگار بازی امشب  بازی دیگری بود. امشب من بودم و فرشته کوچک بود و بازی مرگ. این عروسک شل و کبود زیادی جدی بود، هیچ پاسخی در کار نبود. قلبش هم آرام گرفته بود، مردمکهایش هم پاسخم را نمی دادند.و من به قاعده بازی دستانم را بر قلب ساکتش گذاشته بودم و در بازی ما نوازش جایی نداشت…دهانم را بر دهان و لبهای کبودش گذاشتم و نفسمان را قسمت میکردیم با هم. ولی دلم به بازی نبود. نمی خواستم بپذیرم جدیت بازی فرشته کوچک نفس بریده را و انگار فرشته فهمیده بود که من دل به بازی نداده ام، حق با فرشته معصوم بود بود، من سعی می کردم فراموش کنم صدای کوبیدن های دیوانه وار مادر زارش را به در و دیوارها و سعی کردم نشنیده بگیرم صدای ضجه و شیون های ملتمسانه و دیوانه وار مادر را، اما وقتی دهانم بر دهانش بود و حجمی از کف و بقایای شام آخرش را چون معجونی مرگ آلود با بیرحمی به دهان و صورتم ریخت انگار بیدار شدم، بی اختیار عق می زدم و تف میکردم ترشحات را… حالا صداها را می شنیدم و در دلم به فرشته که مثل گلی پزمرده و کبود شده بود می گفتم: “بیا این بازی را تمام کنیم دخترکم !” بعد تصور کردم زمانی را که فرشته برمی خیزد و لبخند میزند و فکر کردم به همه آنها که بازی ما را می بینند و می شنوند  و در دلشان می گویند به به چه بازی قشنگی، به به چه دکتر خوبی…!  و همین افکار باعث می شد دلم بلرزد از هر آسیبی که به فرشته می رسید، نشکند دنده های نازکش زیر سنگینی تکنیکهای احیا ، وای مبادا بیازارم آن حنجره نحیفش را با تیغه های لارینگوسکوپ و خراب نشود آن صدای شبیه شخصیتهای کارتونیش…

hypno cloud

اما فرشته بیرحم شده بود دیشب، به خودم آمدم و دیدم که همصدا با مادرش ناله میکنم و به زمزمه التماسش می کنم که پاسخی بدهد، بارها داشتم خفه می شدم بس که بغضم را می بلعیدم و همزمان بقایای ترشحات را بیرون میراندم از دهانم. بس که دنبال راهی میگشتم که نگاهم به ناخنهای لاک زده نارسش نیفتد، چشمم به مردمکهای گشاد و بی تفاوتش نیفتد، لبان کبود و دهان نیمه بازش را نبینم، و نشنوم هزار حرف نگفته را از دهان نیمه بازش…

حالا دیگر به وضوح می دیدم بازی را باخته ام، و می دیدم که برای فرشته ی کوچک نفس بریده برگشتنی در کار نیست و باور کردم که مدتهاست فرشته رفته است.

sleepin

پس از یک ساعت و نیم تلاش و با وجود انتقال جسم بیجان و کوچکش به مرکز اورژانس بیمارستانی دیشب فرشته ای کوچک، جدیت بچه ها و تلخی بازی ها و قساوت این چرخ گردون را به رخم کشید و رفت…

بنا بر ادعای مادرش گاهی در حمام بازی میکرده، دیشب و آن هم در چنان ساعتی! پس از مدت زمانی طولانی که تصور می شده در حمام بازی میکند، مادرش جسد بی جانش را در وان حمام یا  تشتی از آب شناور یافته !  البته با توجه به عدم وجود هیچ سابقه ای از بیماری زمینه ای، من این توجیه برای مرگ فاجعه بار فرشته معصوم پنج ساله  را درک نمی کنم…

نامش فرشته نبود، من فرشته نامیدمش.

*********************************************************

توضیح: برخی از دوستان از جزئیات پرسیدند و طی این پرسشها حس کردم لازم است توضیح دهم که کودک را وقتی به من سپردند هیچ علائمی از حیات نداشت (نه تنفس و نه ضربان قلب)، مردمکهای گشاد شده ثابت و جسم کاملن سرد هم حکایت از این واقعیت داشت که متأسفانه مدت زمان قابل توجهی از ایست قلبی و ریوی گذشته چنان که منجر به مرگ مغزی شده اما به دو دلیل نتوانستم خودم را راضی کنم که کار از کار گذشته، یکی اینکه در مواجهه با بچه ها حتی در یک ویزیت ساده هم مسائل احساسی و عواطف من را دچار تردید در عمل به پروتکل های خشک پزشکی آکادمیک میکنند و در این مورد بدون لحظه ای تردید شروع به ماساژ قلبی کردم! دیگر اینکه این ذهنیت وجود دارد که در غرق شدگی (که مادر به عنوان علت مرگ اعلام کرده بود) شانس بیشتری برای موثر بودن احیاء قلبی-ریوی لحاظ شده. از بالا آمدن ترشحات پرسیدند که جریان این بود که ضمن تنفس دهان به دهان معده هم مثل ریه ها پر از هوا می شود و به این ترتیب ترشحات بالا می آیند، مخصوصن وقتی همکار شما یا خود شما فشاری روی قسمت شکم وارد کنید…

۵۲ دیدگاه
در تاریخ ۲۸ اسفند ۱۳۸۸

سال نو مبارک

Tenderred

سلام

سال نو مبارک

keep_Swim

در سال جدید

برایتان آرزوی روزهایی لبریز از شادی و سلامتی و آرامش دارم.

Pure Birth

 

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

 

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

۱۷ دیدگاه


نوشته های اینمنم در ایمیل شما

لطفا ایمیل خود را وارد کنید:

 

نوشته های این ماه

شهریور ۱۳۸۹
ش ی د س چ پ ج
« مرداد    
 ۱۲۳۴۵
۶۷۸۹۱۰۱۱۱۲
۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹
۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶
۲۷۲۸۲۹۳۰۳۱  
 

تبلیغات

abzarak.com
khabarkhoon.com
 

رتبه اینمنم در گوگل

 
Flash required
 

آب و هوا