
حتمن سالها قبل شنیده اید که عده ای از پیش قراولان موجودات فضایی به منظور محک زدن ساکنان کره خاکی به زمین آمده بودند تا اگر اوضاع را مساعد دیدند به زمین حمله کنند، اتفاقن در پمپ بنزینی فرود آمدند و به محض دیدن ظاهر مهیب پمپهای بنزین، فکر می کنند آن ابر پمپها همان انسانهای مخوف هستند و با وحشت به کهکشان خود بازگشته و انسان را اینگونه توصیف می کنند:
” انسان موجودی است تقریبن شبیه خود ما فضایی ها، با این تفاوت که انسانها عضو شریفشان را چندین دور اطراف کمرشان می پیچانند و انتهای آن را در گوش خود می گذارند! “به این ترتیب فضایی ها از حمله منصرف می شوند و احتمال وقوع جنگ منتفی می شود. شناخت انسان توسط این فضایی ها بر اساس مشاهده و استقراء بود.
استقراء را چنین تعریف کرده اند:
استقراء (Induction) یا استدلال استقرائی (Inductive reasoning) روشی است که در آن ذهن از قضایای جزئی به نتیجهٔ کلّی میرسد.
یعنی فرد با بررسی نمونه ای از یک مجموعه در مورد کلیت آن مجموعه حکم میدهد. مثلن فردی چون a1 و a2 و a3 را معادل X میابد نتیجه گیری می کند که همه a ها معادل X هستند.
از واقعه پمپ بنزین که چند خطای شناختی را نمایش می دهد می توان نتیجه گیری کرد:
۱. به مشاهدات خود اطمینان نکنیم، شاید مشاهدات ما تنها قسمتی از واقعیت و یا حاصل تأویل ذهن ما از واقعیات هستند!
۲. به روشهای استدلال خود اطمینان نکنیم، شاید برهان ناقضش را به زودی بیابیم!
۳. به انسان اطمینان نکنیم، شاید حتی آن فضاییها هم هنوز میزان خطرناکی انسان را درک نکرده اند!
تعریف ما هم از انسان مثل آن فضایی ها بر اساس استقراء است. همیشه این خطر وجود دارد که هر فرد یا گروهی انسان را مبتنی بر چنین خطاهای شناختی رایجی تعریف کند.
بزرگی پس از خواندن مطالب قبلی توجه من را به نسبی بودن تأویلات و هنجارها از دید افراد متفاوت و روانهای مختلف جلب کرد،در پاسخ باید بگویم من در ادعای نسبی نگری پاسخی نمیابم که نسبی نگری بیش از پاسخ، سوال است. سوالی است که به سوالهای مطروحه اضافه می شود یا پاسخهای ناب و دست اول حقیقت یافتگان را نقض می کند. بابک احمدی در کتاب تردید می نویسد:
“نسبی نگری رادیکال فقط در این خلاصه نمی شود که بپذیرم هرگز نخواهم توانست تجربه، جهان، فرهنگ و دیدگاه دیگری را بشناسم. حتی این هم نیست که باور کنم حقیقت برای من و دیگری امر واحدی نیست و حکم یکسان عقل بر ما جاری نمی شود. نسبی نگری رادیکال این است که حتی در حق خودم نیز ندانم حقیقت کدامست، و نتوانم دریابم که من با حقیقت بازی می کنم یا حقیقت با من.” اینجا پاسخی در کار نیست اینجا حاکمیت از آن تردید است. نیچه در اراده معطوف به قدرت می گوید: ” انواع بسیار متنوع چشم وجود دارند، در نتیجه حقیقت های بسیار متنوع وجود دارند. در نتیجه حقیقتی وجود ندارد.”
دوست متفکر من هم پس از خواندن پستهای قبلی در مورد انسان می گفت: ” باید حساب نوع بشر را به عنوان یک گونه از موجودات، از انسان جدا کنیم!” به نظر من این نگاه عواقبی نگران کننده در پی دارد. با این طرز نگرش هسته اولیه مفهومی تحت عنوان انسان یا آدم شکل می گیرد که اولن از نوع بشر متمایز است، دومن به عنوان پیش فرض نوع بشر را تا حد ماده خام ناپخته ای تنزل می دهد که هنوز انسان یا آدم نشده است. از طرفی مفهوم انسان یا آدم واقعی سراسر مبهم و تعریف نشده باقی می ماند و اتفاق نظری بر تعریف آدم یا انسان واقعی حاصل نمی شود! بعلاوه از نتایج مخاطره آمیزتر نگرش فوق این است که هر فرقه یا گروهی ادعای یافتن تعریف انسان واقعی را طرح می کند و تنها انسان یا آدم موافق معیارهای خود را مستحق حقوق انسانی می داند،چنین تفکری می تواند به راحتی نوع بشر را در صورت انطباق با معیارهای انسان واقعی خود، برتر از همه موجودات و در صورت عدم تطابق با معیارهای انسان واقعی، پست تر از حیوانات بداند! پس فراخوان می دهد برای تن دادن به بایدها و داد و ستد امنیت در برابر اقرار و انکار و اگر روزی لازم باشد برای مستحق مرگ بودن تنها کافیست انسان واقعی نباشید.
به گواهی تاریخ همیشه مدعیان انسانیت یا آدمیت واقعی، به راحتی دست به کشتار نوع بشر می زنند، به همان راحتی که بشر حیوانات را می کشد.
در اواخر قرن پانزدهم (۱۴۹۲ میلادی) کریستف کلمب برای اولین بار با سرخپوستانی برخورد کرد که هرگز چیزی از حضرت مسیح نشنیده بودند و برهنه راه می رفتند. آنها عنکبوت، ملخ، مورچه، سوسمار و خفاش را می پختند و با سس های متنوعی می خوردند. دختران قسمتهای شرم آور بدن خود را پنهان نمی کردند، عروسها در روز عروسی خود عیاشی می کردند، مردان می توانستند با هم ازدواج کنند.
تصاویری از ماچو پیچو شهر افسانه ای اینکاها در پرو
آیا چنین رفتارهایی کافی نبود تا اسپانیایی ها سرخپوستان را انسان ندانند؟
وقتی سرخپوستها به عنوان رسمی مبارک، مردگان را می جوشاندند، در حلیم جو می کوبیدند، با شراب مخلوط می کردند و خویشاوندان آنها این مخلوط را در میهمانی های پرشوری می نوشیدند، چگونه می توانستند در ذهن اسپانیایی ها حتی شبیه انسان جلوه کنند؟
شناخت استقرایی اسپانیایی ها از انسان واقعی این اجازه را به راحتی می داد که با حذف نام سرخپوستان از فهرست انسانها ، آنها را با وجدانی آسوده قصابی کنند، زیرا مطمئن بودند که به خوبی می دانند انسان بهنجار و واقعی چیست. نکته اینجاست که ما امور بهنجار را از نابهنجار اغلب از طریق روشی استقرایی تمییز می دهیم.
یک ساعت نجومی که توسط اینکاها طراحی و ساخته شده و تصویری دیگر از ماچو پیچو
در فاصله زمانی پنجاه و پنج سال از ۱۵۳۳ تا ۱۵۸۸ جمعیت بومی مورد تهاجم اسپانیایی ها از هشتاد میلیون نفر به ده میلیون نفر تقلیل یافت! و اینچنین بود که آخرین، بزرگترین و غنی ترین مظاهر تمدن باستانی به دست اسپانیایی ها به فجیعترین روش ممکن نابود شد. امپراتوریهای شگفت انگیز آزتکها و اینکاها برای همیشه از صفحه تاریخ رخت بربستند. شاید جالب باشد بدانید همین اسپانیایی ها که آدم بودن را در شلوار پوشیدن و فرم متعارف ازدواج با یک زن و … می دانستند، در سال ۲۰۰۸ برای بار دوم به پرزیدنت محبوبشان آقای خوزه لوئیز رودریگز زاپاترو رأی دادند.

آقای خوزه لوئیز رودریگز زاپاترو، فردی که در سال ۲۰۰۴ به محض به قدرت رسیدن نیروهای اسپانیا را از عراق خارج کرد، فردی که اولین دولت زنانه را در جهان (با اکثریت وزرای زن) تشکیل داد، فردی که به عنوان یک دگراندیش با تمایلات فمینیستی از تصویب قانون به رسمیت شناختن ازدواج مرد با مرد حمایت کرد تا این قانون در اسپانیا به تصویب رسید! به خاطر بیاورید که روزی اسپانیایی ها از اینکه مردان سرخپوست با هم ازدواج می کنند حیرت کرده بودند!
اگر به گوناگونی وسیع رفتارهای بشری توجه کنیم و سعی کنیم شناختی هرچه فراگیرتر و وسیعتر از نوع بشر داشته باشیم حیرت و واکنش جنایت آمیز جای خود را زودتر به حکمت و کنش سیادت آمیز می دهند، امروز شکی نیست که یرای رسیدن به وادی های نو و افقهای تازه باید از مرز حیرت گذشت، باید متأسف شد و گریست، باید تحلیل کرد و فهمید، باید حرکت کرد و مرز حیرت را درنوردید، نه اینکه ایستاد و حیرت کرد و جنایت کرد و انکار…
آخرین نظرات