علاقه زیادش به پدربزرگش همیشه برام جالب بود.
چهارشنبه شب گذشته: مبایلم را بر داشتم و شماره اش را گرفتم:
“سلام، معلوم هست کجایی؟”
فهمیدم که حالش خوب نیست و دایی جوانش فوت کرده! چند شب گذشت و امشب وقتی مبایل من زنگ خورد و دیدم خودشه، مصمم بودم مجبورش نکنم مسیر تکراری دعوت به صبر و تکرار مکررات و تسلیت را یه بار هم با من طی کنه. طولی نکشید که فهمیدم بعد از تماس چهارشنبه شب یعنی صبح پنجشنبه پدر بزرگش هم فوت کرده! انصافن، همه جوره کم آورده بودم، همینجوری گیج و متعجب مکالمه رو دنبال میکردم. دیگه حتی اینکه به خودم قول داده بودم دلداریش ندم فراموشم شده بود.
رزیدنت جراحیه، وارث مردونگی افسانه ای عشایره و دوست عزیز منه. داشتم خودم رو قانع میکردم که باید تسکینش بدم که مسیر صحبت رو عوض کرد. از وبلاگم چیزی پرسید و از درک حکمت مرگ پدربزرگ طوری حرف زد که نفسم واشد. سبک شده بودم، اومدم چهارتا بذارم رو هر چی گفته و یه مشت حرفهای قشنگ هم من تحویلش بدم که گفت: از این حرفها بگذریم. با خودم میگفتم عجیبه ! مرگ پدربزرگ رو پذیرفته!
شروع کرد و با افسوس از دختر نوزده ساله ای گفت که جلوی چشماش و همین امروز قربونی یه بی توجهی ساده شده بود! از بیمارستان و اتاق عمل و مرگ مغزی دخترک گفت. بعدش از پدر اون دختر گفت که تو ICU چجوری پای دخترک قربونی شده اش رو میبوسیده.
از مرگ قابل اجتناب دخترک گفت و بوسه های پدر بر پاهای دخترک قربانی شده.
از پزشکی میگفت و من یک بار دیگر پر بودم از هراس بودن و پزشک بودن و این بازی مکرر با کارد آشپزخانه .
با بغض تکرار میکرد نوزده سالشه و تاکید میکرد برای یه کار ساده آوردنش اتاق عمل!
مکث کرد و فقط یه جمله دیگه گفت:
“دیگه تحمل ندارم!” و زد زیر گریه.
پی نوشت:
دخترک دچار مرگ مغزی چند ساعت قبل در ICU فوت کرد.
در تاریخ ۱۵ بهمن ۱۳۸۷



سکوت می کنم……..
زندگی چیست ؟
اگر خنده است چرا گریه میکنیم ؟
اگر گریه است چرا خنده میکنیم ؟
اگر مر گ است چرا زندگی می کنیم ؟
اگر زندگی است چرا می میریم ؟
اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟
اگه عشق نیست چرا عاشقیم !
ایکاش روزی همه چشم باز کنیم و ببینیم که این زندگی فقط یک خواب بود
شاید ان موقع بتوانیم از دست این کابوس به نام زندگی رها شویم
نوشته بسیار تاثیر گذاری بود
من هم مثل آن دوست عزیز جز سکوت وغوطه در درون خود چیزی ندارم
ممنون که همراهی میکنید
خیلی غم انگیز بود.
از بی مسئولیتی یک انسان در برابر همنوع خودش تا اتفاقات بدی که همه باهم می ریزن رو سر یه نفر.
چه خوبه که آخرش گریه کرد…
ناپلئون میگه: بالاخره یه روز معلوم میشه پزشکا بیشتر آدم کشتند یا ژنرالا .
میدونی؟ من فکر میکنم در شرایط ایدئال باید هر مرگی برنامه ریزی شده و تحت کنترل اراده بشر و احتمالا به دست پزشکها صورت بگیره! چیزی شبیه اتونازیا. اون روز ژنرالها به گرد پزشکها هم نمیرسند.
دوست عزیز هیچ کس آدم کش نیست . کشتن همنوع خود به این راهتی نیست .
همه آدما قسمتی دارن . هر کس عمرش به پایان میرسه!!!
نظری نمیشه داد! فقط باید فکر کرد
چه قاب قشنگی به ما هم سر بزن و نظرت رو بده . منتظرم ها.
سکوتی به بلندایه همه ی فزیادها
چون چیزی که زیاده آدمایه بی مسئولیت. راستی اون پزشک دختر نداره؟؟
چه غم انگیزه …
مرگ رو میشه پذیرفت ، یعنی باید قبولش کرد . ولی اینکه ببینی یک نفر با کلی ادعا مسول مرگ جوانی شده ……
خیلی جالب بود.البته مرگ دخترک را نمی گم ، منظورم مسیر پدربزرگ تا دخترکه که دوست شما طی کرده بود.
شما هم مثل همیشه زیبا نوشتین.
ممنونم میلاد عزیز
هر زمان صحبتی از مرگ می شنوم ، چیزی به ذهنم نمی رسه که بگم . مرگ خیلی عجیبه … و همیشه بازماندگان هستند که باید در بارشون و بهشون چیزی گفت.
متاسفم..
فقط همین رو می تونم بگم.
بعضی وقت ها در شرایطی قرار می گیریم که جز اظهار تاسف کاری از دستمون بر نمیاد.
مرگ حقه، برای همه هم اتفاق می افته، مهم اینه که اونایی که می مونن چطور با این مسئله کنار بیان.
واقعا نمی دونم چی بگم چه جریانی شده
عجب روزهای نفس گیری داشته
پدر من هم به خاطر کوتاهی یه پزشک..دوست صمیمیش.. امروز بین ما نیست..پیش من..آه….آه……یک آه بزرگ..از ته قلبم…..خوب گفتی…
درود
علاقه!!!
چه کارها که نم کند!!!
موفق باشید
یا حق
زندگی چیست؟ خون دل خوردن . اولش درد و آخرش مردن. این شعر و مادر بزرگه عزیزم همیشه میخونه.
کاش این پست غم انگیز رو زودتر نو می کردید!
و ایمیلتون رو هم چک می کردید
کامنت من کو پس؟ اونی که برای این پست گذاشته بودم؟ پاکش کردی؟
مدتهاست کامنتی پاک نکرده ام!
شاید اصلا ثبت نشده!!!