در تاریخ ۱۵ بهمن ۱۳۸۷

پدر بزرگ تا دخترک

33

علاقه زیادش به پدربزرگش همیشه برام جالب بود.
چهارشنبه شب گذشته: مبایلم را بر داشتم و شماره اش را گرفتم:
“سلام، معلوم هست کجایی؟”
فهمیدم که حالش خوب نیست و دایی جوانش فوت کرده! چند شب گذشت و امشب وقتی مبایل من زنگ خورد و دیدم خودشه، مصمم بودم مجبورش نکنم  مسیر تکراری دعوت به صبر و تکرار مکررات و تسلیت را یه بار هم با من طی کنه. طولی نکشید که فهمیدم  بعد از تماس چهارشنبه شب یعنی صبح پنجشنبه پدر بزرگش هم فوت کرده! انصافن، همه جوره کم آورده بودم، همینجوری گیج و متعجب مکالمه رو دنبال میکردم. دیگه حتی اینکه به خودم قول داده بودم  دلداریش ندم فراموشم شده بود.
رزیدنت جراحیه، وارث مردونگی افسانه ای عشایره و دوست عزیز منه. داشتم خودم رو قانع میکردم که باید تسکینش بدم که مسیر صحبت رو عوض کرد. از وبلاگم چیزی پرسید و از درک حکمت مرگ پدربزرگ طوری حرف زد که نفسم واشد. سبک شده بودم، اومدم چهارتا بذارم رو هر چی گفته و یه مشت حرفهای قشنگ هم من تحویلش بدم که گفت: از این حرفها بگذریم. با خودم میگفتم عجیبه ! مرگ پدربزرگ رو پذیرفته!
شروع کرد و با افسوس از دختر نوزده ساله ای گفت که جلوی چشماش و همین امروز قربونی یه بی توجهی ساده شده بود! از بیمارستان و اتاق عمل و مرگ مغزی دخترک گفت. بعدش از پدر اون دختر گفت که تو  ICU  چجوری پای دخترک قربونی شده اش رو میبوسیده.
از مرگ قابل اجتناب دخترک گفت و بوسه های پدر بر پاهای دخترک قربانی شده.
از پزشکی میگفت و من یک بار دیگر پر بودم از هراس بودن و پزشک بودن و این بازی مکرر با کارد آشپزخانه .
با بغض تکرار میکرد نوزده سالشه و تاکید میکرد برای یه کار ساده آوردنش اتاق عمل!
مکث کرد و فقط یه جمله دیگه گفت:
“دیگه تحمل ندارم!”  و زد زیر گریه.
پی نوشت:
دخترک دچار مرگ مغزی چند ساعت قبل در ICU فوت کرد.

۲۷ دیدگاه
 


۲۷ دیدگاه

  • سانی گفته:

    :neutral:

    • ؟ گفته:

      سکوت می کنم……..

      • babak گفته:

        زندگی چیست ؟

        اگر خنده است چرا گریه میکنیم ؟

        اگر گریه است چرا خنده میکنیم ؟

        اگر مر گ است چرا زندگی می کنیم ؟

        اگر زندگی است چرا می میریم ؟

        اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟

        اگه عشق نیست چرا عاشقیم !

        • رضا گفته:

          ایکاش روزی همه چشم باز کنیم و ببینیم که این زندگی فقط یک خواب بود
          شاید ان موقع بتوانیم از دست این کابوس به نام زندگی رها شویم
          نوشته بسیار تاثیر گذاری بود
          من هم مثل آن دوست عزیز جز سکوت وغوطه در درون خود چیزی ندارم

        • bicy گفته:

          خیلی غم انگیز بود. :sad: از بی مسئولیتی یک انسان در برابر همنوع خودش تا اتفاقات بدی که همه باهم می ریزن رو سر یه نفر.

          • سوماپا گفته:

            چه خوبه که آخرش گریه کرد…

            ناپلئون میگه: بالاخره یه روز معلوم میشه پزشکا بیشتر آدم کشتند یا ژنرالا .

            • inmanam گفته:

              میدونی؟ من فکر میکنم در شرایط ایدئال باید هر مرگی برنامه ریزی شده و تحت کنترل اراده بشر و احتمالا به دست پزشکها صورت بگیره! چیزی شبیه اتونازیا. اون روز ژنرالها به گرد پزشکها هم نمیرسند.

            • babak گفته:

              دوست عزیز هیچ کس آدم کش نیست . کشتن همنوع خود به این راهتی نیست .
              همه آدما قسمتی دارن . هر کس عمرش به پایان میرسه!!!

            • چرکنویس گفته:

              نظری نمیشه داد! فقط باید فکر کرد :neutral:

              • امیر گفته:

                چه قاب قشنگی به ما هم سر بزن و نظرت رو بده . منتظرم ها.

                • طوطی گفته:

                  سکوتی به بلندایه همه ی فزیادها :neutral: چون چیزی که زیاده آدمایه بی مسئولیت. راستی اون پزشک دختر نداره؟؟

                  • چه غم انگیزه …
                    مرگ رو میشه پذیرفت ، یعنی باید قبولش کرد . ولی اینکه ببینی یک نفر با کلی ادعا مسول مرگ جوانی شده ……

                    • میلاد گفته:

                      خیلی جالب بود.البته مرگ دخترک را نمی گم ، منظورم مسیر پدربزرگ تا دخترکه که دوست شما طی کرده بود.
                      شما هم مثل همیشه زیبا نوشتین.

                    • صندوقک گفته:

                      هر زمان صحبتی از مرگ می شنوم ، چیزی به ذهنم نمی رسه که بگم . مرگ خیلی عجیبه … و همیشه بازماندگان هستند که باید در بارشون و بهشون چیزی گفت.

                      • متاسفم..
                        فقط همین رو می تونم بگم.
                        بعضی وقت ها در شرایطی قرار می گیریم که جز اظهار تاسف کاری از دستمون بر نمیاد.
                        مرگ حقه، برای همه هم اتفاق می افته، مهم اینه که اونایی که می مونن چطور با این مسئله کنار بیان.

                        • آزی گفته:

                          واقعا نمی دونم چی بگم چه جریانی شده :neutral:

                          • بهــار گفته:

                            عجب روزهای نفس گیری داشته :sad:
                            :mrgreen:

                            • اوالونا گفته:

                              پدر من هم به خاطر کوتاهی یه پزشک..دوست صمیمیش.. امروز بین ما نیست..پیش من..آه….آه……یک آه بزرگ..از ته قلبم…..خوب گفتی…

                              • ablah گفته:

                                درود

                                علاقه!!!

                                چه کارها که نم کند!!! :mrgreen:

                                موفق باشید

                                یا حق

                                • دخترو گفته:

                                  :neutral:

                                  • نازی گفته:

                                    زندگی چیست؟ خون دل خوردن . اولش درد و آخرش مردن. این شعر و مادر بزرگه عزیزم همیشه میخونه.

                                    • سانی گفته:

                                      کاش این پست غم انگیز رو زودتر نو می کردید! :neutral: و ایمیلتون رو هم چک می کردید :twisted:

                                      • دلا گفته:

                                        کامنت من کو پس؟ اونی که برای این پست گذاشته بودم؟ پاکش کردی؟ :sad:

                                        • inmanam گفته:

                                          مدتهاست کامنتی پاک نکرده ام!
                                          شاید اصلا ثبت نشده!!!



                                        icon_wink.gif icon_neutral.gif icon_mad.gif icon_twisted.gif icon_smile.gif icon_eek.gif icon_sad.gif icon_rolleyes.gif icon_razz.gif icon_redface.gif icon_surprised.gif icon_mrgreen.gif icon_lol.gif icon_idea.gif icon_biggrin.gif icon_evil.gif icon_cry.gif icon_cool.gif icon_arrow.gif icon_confused.gif icon_question.gif icon_exclaim.gif 
                                        

                                        نوشته های اینمنم در ایمیل شما

                                        لطفا ایمیل خود را وارد کنید:

                                         

                                        نوشته های این ماه

                                        شهریور ۱۳۸۹
                                        ش ی د س چ پ ج
                                        « مرداد    
                                         ۱۲۳۴۵
                                        ۶۷۸۹۱۰۱۱۱۲
                                        ۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹
                                        ۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶
                                        ۲۷۲۸۲۹۳۰۳۱  
                                         

                                        تبلیغات

                                        abzarak.com
                                        khabarkhoon.com
                                         

                                        رتبه اینمنم در گوگل

                                         
                                        Flash required
                                         

                                        آب و هوا