راستی اگر گاندی هند را از چنگال استعمار بریتانیا نجات نمی داد، امروز حال و روز این کودک تصویر فوق چگونه بود؟
بدتر؟
بهتر؟
اکثریت محروم هند امروز کدامین رنگ از تابلوی امروزشان را مدیون گاندی هستند؟
رنگ پرچم، رنگ غذا، رنگ زندگی؟…
اینجا هند است و گمان نکنم این زنان مدیون گاندی باشند!
اینجا هند است و اینها فرزندان و نوادگان همان مردمی هستند که توسط گاندی از چنگال استعمار نجات داده شدند و به چنگال فقر سپرده شدند…
آنچه باعث شد این پریشان گویی ها را با شما به اشتراک بگذارم همین عکس سمت چپ بالا است که در حال حاضر در سایت یاهو در آلبوم تصاویر قرار دارد و در توضیح آن آمده بود این صف کودکان فقیر هندی است برای خوردن چای و بیسکوئیت، در حالی که من داشتم چای می خوردم و بیسکوئیت!
راستی این دخترک کوچک تصویر فوق همین ملکه هشتاد و چهار ساله امروز انگلستان یعنی الیزابت دوم است که در برابر گاندی به زانو در آمد! و لذا گاندی هر چه ثروت و سعادت بود از الیزابت گرفت و به مردم هند داد و آنها سالها با خوشبختی و شادی با هم زندگی کردند و کی گفته که ۷۷ درصد از مردم هند در فقر و بدبختی هستند و ما چای و بیسکوئیت کوفتمان نشد و اصلن فدای سر گاندی بزرگ که کلاغه به خونش رسید یا نرسید…
می دانید که به بچه ها نمی شود به راحتی گفت…نه! مخصوصن به فرشته کوچک پنج ساله معصومی که وقتی دلش بازی می خواهد، دلش بازی می خواهد! حرف حساب هم سرش نمی شود، همه چیز هم باید همانطور پیش برود که فرشته کوچولو دلش می خواهد. درست یادم نیست، به گمانم یکی دو بار قبلن با هم بازی کرده بودیم. من دکتر شده بودم و فرشته کوچک مریض شده بود، من نازش را خریده بودم و فرشته زود خوب شده بود تا همه بگویند: به به چه دکتر خوبی!
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
دیشب باران می بارید و من می رفتم تا خامی کنم و شادی کنم و باور کنم که از آسمان آب می بارد تا زندگی ببخشد! دیشب خسته بودم. خسته تر از اینکه به میل خودم بازی کنم. زمان خوبی هم برای بازی نبود، اما انگار حوصله فرشته کوچولو سر رفته بود، و بی توجه به زمین و زمان هوس بازی کرده بود. راستی دیده اید که وقتی حوصله بچه ها سر برود چه قدر جدی می شوند؟ هنوز به خوبی به یاد دارم که وقتی کودک بودم بارها به خودم یادآوری می کردم و قول می دادم که هرگز بچه ای را شوخی نگیرم. وقتی بزرگتر شدم با خودم عهد بستم که بازی ها را هم شوخی نگیرم.
دیشب در آغوش مادر نالانش پیشم آمد و تا من به خودم بیایم بازی شروع شده بود، همان نقش تکراری دکتر را به من داده بود ولی خودش بازی تازه ای می کرد، تا چشمم به پلکها و لبهای کبودش افتاد در دلم گفتم ” انگار امشب زیاده روی میکنی نیم وجبی ، بازی هم حدی داره گل من!” ولی واقعیت جاری را تنها ثانیه های در گذر به رخم میکشیدند که خراش می دادند بودنم را، تا جایی که آرزوی نبودن می کردم. فرصت هیچ فکر و تأملی نبود. انگار بازی امشب بازی دیگری بود. امشب من بودم و فرشته کوچک بود و بازی مرگ. این عروسک شل و کبود زیادی جدی بود، هیچ پاسخی در کار نبود. قلبش هم آرام گرفته بود، مردمکهایش هم پاسخم را نمی دادند.و من به قاعده بازی دستانم را بر قلب ساکتش گذاشته بودم و در بازی ما نوازش جایی نداشت…دهانم را بر دهان و لبهای کبودش گذاشتم و نفسمان را قسمت میکردیم با هم. ولی دلم به بازی نبود. نمی خواستم بپذیرم جدیت بازی فرشته کوچک نفس بریده را و انگار فرشته فهمیده بود که من دل به بازی نداده ام، حق با فرشته معصوم بود بود، من سعی می کردم فراموش کنم صدای کوبیدن های دیوانه وار مادر زارش را به در و دیوارها و سعی کردم نشنیده بگیرم صدای ضجه و شیون های ملتمسانه و دیوانه وار مادر را، اماوقتی دهانم بر دهانش بود و حجمی از کف و بقایای شام آخرش را چون معجونی مرگ آلود با بیرحمی به دهان و صورتم ریخت انگار بیدار شدم، بی اختیار عق می زدم و تف میکردم ترشحات را… حالا صداها را می شنیدم و در دلم به فرشته که مثل گلی پزمرده و کبود شده بود می گفتم: “بیا این بازی را تمام کنیم دخترکم !” بعد تصور کردم زمانی را که فرشته برمی خیزد و لبخند میزند و فکر کردم به همه آنها که بازی ما را می بینند و می شنوند و در دلشان می گویند به به چه بازی قشنگی، به به چه دکتر خوبی…! و همین افکار باعث می شد دلم بلرزد از هر آسیبی که به فرشته می رسید، نشکند دنده های نازکش زیر سنگینی تکنیکهای احیا ، وای مبادا بیازارم آن حنجره نحیفش را با تیغه های لارینگوسکوپ و خراب نشود آن صدای شبیه شخصیتهای کارتونیش…
اما فرشته بیرحم شده بود دیشب، به خودم آمدم و دیدم که همصدا با مادرش ناله میکنم و به زمزمه التماسش می کنم که پاسخی بدهد، بارها داشتم خفه می شدم بس که بغضم را می بلعیدم و همزمان بقایای ترشحات را بیرون میراندم از دهانم. بس که دنبال راهی میگشتم که نگاهم به ناخنهای لاک زده نارسش نیفتد، چشمم به مردمکهای گشاد و بی تفاوتش نیفتد، لبان کبود و دهان نیمه بازش را نبینم، و نشنوم هزار حرف نگفته را از دهان نیمه بازش…
حالا دیگر به وضوح می دیدم بازی را باخته ام، و می دیدم که برای فرشته ی کوچک نفس بریده برگشتنی در کار نیست و باور کردم که مدتهاست فرشته رفته است.
پس از یک ساعت و نیم تلاش و با وجود انتقال جسم بیجان و کوچکش به مرکز اورژانس بیمارستانی دیشب فرشته ای کوچک، جدیت بچه ها و تلخی بازی ها و قساوت این چرخ گردون را به رخم کشید و رفت…
بنا بر ادعای مادرش گاهی در حمام بازی میکرده، دیشب و آن هم در چنان ساعتی! پس از مدت زمانی طولانی که تصور می شده در حمام بازی میکند، مادرش جسد بی جانش را در وان حمام یا تشتی از آب شناور یافته ! البته با توجه به عدم وجود هیچ سابقه ای از بیماری زمینه ای، من این توجیه برای مرگ فاجعه بار فرشته معصوم پنج ساله را درک نمی کنم…
توضیح: برخی از دوستان از جزئیات پرسیدند و طی این پرسشها حس کردم لازم است توضیح دهم که کودک را وقتی به من سپردند هیچ علائمی از حیات نداشت (نه تنفس و نه ضربان قلب)، مردمکهای گشاد شده ثابت و جسم کاملن سرد هم حکایت از این واقعیت داشت که متأسفانه مدت زمان قابل توجهی از ایست قلبی و ریوی گذشته چنان که منجر به مرگ مغزی شده اما به دو دلیل نتوانستم خودم را راضی کنم که کار از کار گذشته، یکی اینکه در مواجهه با بچه ها حتی در یک ویزیت ساده هم مسائل احساسی و عواطف من را دچار تردید در عمل به پروتکل های خشک پزشکی آکادمیک میکنند و در این مورد بدون لحظه ای تردید شروع به ماساژ قلبی کردم! دیگر اینکه این ذهنیت وجود دارد که در غرق شدگی (که مادر به عنوان علت مرگ اعلام کرده بود) شانس بیشتری برای موثر بودن احیاء قلبی-ریوی لحاظ شده. از بالا آمدن ترشحات پرسیدند که جریان این بود که ضمن تنفس دهان به دهان معده هم مثل ریه ها پر از هوا می شود و به این ترتیب ترشحات بالا می آیند، مخصوصن وقتی همکار شما یا خود شما فشاری روی قسمت شکم وارد کنید…
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
قبلن در پستی به نام سلام و یک ترانه از یک خواننده یونانی به نام DESPINA VANDI یک ترانه گذاشته بودم. ظاهرن در تطابق موسیقی یونانی با سلائق ما ایرانی ها و بدیع بودن کارهای این هنرمند یونانی بحثی نیست ولی گویا این قرابت سلیقه ما با یونانی ها باعث شده آهنگسازان ایرانی عنایت خاصی به کارهای آهنگسازان یونانی پیدا کنند.
البته اینکه یک موسیقی الهام بخش یک آهنگساز باشد خوب است ولی وقتی روی یکی از معروفترین آثار این هنرمند یونانی توسط چند تا از دوست داشتنی ترین خوانندگان ایرانی یک ترانه اجرا می شود و با شعری بسیار زیبا آراسته تر شده و به عنوان تیتراژ برنامه ویژه نوروزی رسانه ملی به عنوان تحفه ای ناقابل! تقدیم ما می شود، شخصن انتظار دارم اشاره ای هم بشود به اینکه در اصل آهنگساز این اثر چه کسی است و افتخار آفرینش این ملودی و افتخار خلق حال و هوای موسیقایی دلنشین این اثر از آن که بوده و صاحب و آفریننده واقعی این اثر هنری کیست…
زیبا نیست که در چنین شرایطی اسمی از صاحب اثر برده نشود یا به عنوان آهنگساز چنین اثر معروفی که صاحبش مشخص است، نام فردی دیگر ذکر شود…
در هر حال حفظ حق معنوی و رعایت اعتبار و حرمت صاحبین آثار و امانتداری کمترین انتظار از اهل هنر و رسانه ها است… که اگر از اینها بگذریم جالب است که حتی عدم رعایت این نکات چیزی از زیبایی و دلنشین بودن حاصل زحمت هنرمندان جوان ایرانی در این اثر کم نمی کند…!
باید به شاعر احسنت گفت، و باید اعتراف کرد که مجموعه صدای گرم بهنام صفوی و صدای صمیمی علی اصحابی و طنین صدای فرزاد فرزین به راستی زینت دهنده ملودی دلنشین ترانه زیبای خانم DESPINA VANDI شده اند…
شما می توانید هر دو اثر را اینجا بشنوید:
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
آخرین نظرات